نانازم در 6 ماهگي
عزيزم وقتي پا به اين ماه گذاشتي من نگران اين بودم که ديگه مرخصي زايمانم داره تموم ميشه و بايد برم سر کار خيلي سخته .... البته مامان جون ناهيدت و باباجون حبيب تو رو مثل دسته گل نگه ميدارن ولي من يه مادرم و مادرها هميشه دلواپسن ... حالا دارم مي فهمم که مامان خودم چي کشيد خدا سلامت نگهش داره واقعا سختي کشيده ... گل ناز مامان ،قناري کوچولوي من واقعيت داره که ما برات هلاکيم اميدوارم هميشه بخندي توي اين ماه تو سعي زيادي ميکردي تا غلط بزني ولي دستت زير شکمت مي موند و صداي فريادت بلند ميشد ،با مزه شدي و با دهنت صداهاي مختلف درمياري ،با پتو و بالشت بازي ميکني و اگه کسي نفهمه ميخوريشون وايييييييي...
نویسنده :
مامان جون
11:17









