حرفهاي مامان و نانازش
عزيز دل مامان بخدا وقتي سرکار ميام دل تو دلم نيست دوست دارم ساعت زود بگذره تا سه تايي کنار هم باشيم و به کارهاي جالبي که ميکني بخنديم . آخه اين روزا خيلي با مزه شدي و دلم ميخواد بخورمت جيگر مامان ....... امروز 24/12/90 ساعت 13 و من تو آزمايشگاه هستم و از وقت بيکاريم استفاده کردم تا حرفهايي که تو دلمه به تو بگم نانازم ... چند روز پيش من و مامان جون برديمت دکتر هشت کيلو شدي ماشاء الله دکتر از اوضاع و احوالت راضي بود و قرار شد که به غذات که فعلا سوپ و کته است خامه و خرما هم اضافه کنيم . روز بعد چون بهت گوشت کبک داده بوديم متأسفانه ب...
نویسنده :
مامان جون
13:46








