خاطرات ماتیکیچی و مامان و بابا
به نام خالق هستی بخش
من اقرار میکنم که اکنون باتو بهترین لحظه ها را دارم نظر بابا هم همینه ...
این نوشته ها هرگز نمی تونن احساس واقعیمون رو بگن بخدا ولی من تصمیم دارم تاجایی که میشه احساس زیبای مادر شدن رو طوری شرح بدم که تو در آینده وقتی اینها رو خوندی منو درک کنی ...
هنوز دو روز مونده بود به تولدت که شما تشریف آوردین به دنیای من و بابا و غاگیرمون کردی راستش ساعت هفت صبح روز تولدت من متوجه شدم که باید بریم زایشگاه و بعد از معاینه دکتر ،رفتم اتاق عمل 
راستش خوشحال بودم و کمی استرس داشتم که تو سالم باشی و در حین عمل که بسیار عمل سختی بود و تنگی نفس داشت خفم میکرد همش برای سلامتی تو و بقیه دعا میکردم و زمانی که صدات رو شنیدم همه سختی ها رفتن و عشق مادرانه من متولد شد یک بچه که 8 ماه و نیم مهمون دلم بود حالا مهمون خونه و دلم شده و این زیبایی رو هیچ جایی نمی شه نوشت. 
توی اتاق عمل که تو رو آوردن بهم نشون دادن به خدا دردهام رو فراموش کردم و هیچ هیچ کس جز یه مادر این موضوع رو درک نمی کند.

تو برای من و بابا داشتی یه آرزو می شدی اما با خواست خدا تو به واقعیت زندگی ما تبدیل شدی و ما برای تو ارزش زیادی قائلیم ،امیدوارم همیشه سلامت باشی .

خب نانازم بریم سر ماجرای تولد شیرینت ... بعد از اینکه تو رو کنارم گذاشتن بخدا گریه ام گرفت ولی سعی کردم کسی نبینه از خوشحالی زیاد بود گلم ّ
دومین شیرینی اون روز ،شیر دادن به تو بود که هرگز فراموش نمی کنم .
خاله مژگان اولین عضو خانواده بود که تو رو حتی قبل از من بغل کرد و از زمانی که رفتی تا لباس تنت کنن و قدو وزنت رو بگیرن فیلم گرفته که خیلی دوسش دارم .
مامانی و مامان جون ،عموفرهاد و بابا نفرات بعدی بودن که تو رو دیدن ...
خلاصه روز قشنگی بود باورم نمیشد اما حقیقت داشت در اولین نگاه عاشقت شدم مامان جون آخه دوست داشتنی بودی و ناز .
همه گفتن شکل باباش شده ،آره درست بود .
راستی دخترم خاله مژگان کلی برای ما زحمت کشید امیدوارم خدا بهش هر چی میخواد رو بده .
وقتی بعد از یه شب سخت با همراهی خاله مژگان و ماماني بهم اجازه دادن برم خونه انگار که دنيا رو بهم دادن اما از فرداهاي بد خبر نداشتم ...
خونه که رسيديم هنوز درد زيادي داشتم ولي بهر حال تونستم پله ها رو طي کنم و به خونه برسم اونم با تو ي نازنين ... عمو و باباجون و مامان جون جلوي پامون گوسفند قربوني کردن دستشون درد نکنه .
خونه ،خونه ما جايي که قرار بود سه نفري مون رو به خوشبختي پيوند بده ... احساس خوبي بود آرامش خونه رو حس کردم .
.gif)
.gif)
تو در تاريخ 28/05/90 به خونه خودت پا گذاشتي و اونجا رو منور کردي ... شب سعيد دايي رضا و خانواده اومدن اما من حال نداشتم و شب تب کردم روز بعد هم توي ناناز زرد شدي بالاخره دوتايي باز راهي زايشگاه شديم و تو به خاطر زردي و من به خاطر عفونت شديد مثانه بستري شدم شبهاي احيا تو زايشگاه دور از تو و بقيه بودم دست همه کساني که اومدن پيشم تا تنها نباشم درد نکنه اما لحظه هايي که خاله مژي تو رو مياورد تا بهت شير بدم خيلي زيبا بود و واقعا با وجود درد زياد اون لحظه درد نداشتم دلم براي تو هم کباب مي شد که تو دستگاه مي رفتي و چاره اي نبود .
.gif)
بايد بگم اوج دردها و افسردگي هام اون چند روز بود اصلا نميشه ازش حرف بزنم فقط اينو بگم که واقعا بهشت زير پاي مادران بايد باشه يعني مادر شدن در عين سخت بودن زيباست.
اون چند روز جهنمي که گذشت بابا اومد دنبالمون و سه نفري رفتيم خونه باز مراسم استقبال و اسپند انجام شد و ماماني هم خبر داد که داره مياد ...
خلاصه اون روزاي سخت با بودن تو آروم مي شدم .ماماني شبهاي آخر ماه رمضون کنار من و تو مي خوابيد و گاهي منم سحري باهاش چيزي مي خوردم و بعد به تو شير ميدادم .
اوايل خيلي خيس مي کردي واقعا چقدر سخت بود ولي گريه نمي کردي اما از ماه دوم دل دردهات شروع شد و بي خوابي هاي همه ما .
من که تا ماه پنجم تو جاي بخيه ها درد مي کرد و گاهي به حدي مي رسيد که تو خفا و دور از چشم بقيه گريه مي کردم ...
مامان جون تو کلا از ابتدا توي خواب زياد ميخنديدي و از اوايل ماه سوم براي اولين بار که باهات حرف زدم به من خنديدي و کلي ذوق زدم کردي ...
ماه چهارم يه سرماخوردگي خفيف گرفتي که تا يه هفته بخاطرش بهت دارو دادم الهي بميرم ماماني خيلي دلم برات مي سوخت ..gif)
راستي اولين بار خاله مژگاه بردت حموم تا چهل روزگي اين وظيفه رو خاله مژي به عهده داشت بعد دوسه بار مهري خاله بردت و يه بار خودم و بعدش مامان جون .
در چهار ماهگي بود که مي خواستي اشبا رو بگيري ولي توانش رو نداشتي بهر حال خوشحال بودم که تو هر روز بواسطه شير دادن من و مراقبت هامون داري بزرگ مي شي.
تو ماه پنج بودي که غذا خوردن رو براي تو شروع کرديم آخه شبها زياد شير مي خوردي و زياد گريه مي کردي ما هم با مشورت دکتر الي به تو فرني داديم و بيسکوئيت مادر و تو خوشت اومد ، منم لذت ميبردم که نانازم داره غذاخور ميشه ...
تو پنج ماهگي عکس هاي زيبايي ازت گرفتم و راستش خوشگل تر از ماههاي قبل بودي ...
اولين بار که جيغ زدي داشتي به فرش توي حال نگاه ميکردي ،منم پا به پاي تو ذوق کردم عزيزم ...
بعد از شش ماهگيت که باز خوردني تر شده بودي من تصميم گرفتم به کمک خاله هاي نازنين اين وبلاگ رو براي تو درست کنم تا در آينده بخونيش و لذت ببري .
.gif)
در شش ماهگي ياد گرفتي غلط بزني اولش که ناراحت ميشدي و دادت در مي اومد ولي بعد خوشت اومد و اينکار رو در شش ماه و دوهتگيت بهتر از نشستن دوست داشتي راستش الان که شش ماه و نيم شدي به کمک بالش مي شيني فرني و خوراکي هاي شيرين دوست نداري عاشق غذاخوردن بابا هستي و به دهن بابا که نگاه مي کني لقمه تو دهنش گير مي کنه .
.gif)
حالا خيلي زياد ذوق ميکني عاشق رقص هستي و صحنه هايي که از رقص و خواننده ها پخش ميشه ...
از بازي با پتو يا لحاف و بالش و ملحفه لذت ميبري گاهي بيداري ولي اينقد آروم با اونها بازي ميکني که من متوجه بيداريت نمي شم .
29/11/90 اولين روز کاريه من بود خيلي سخت بود هنوز گيج بودم و آداپته نشده بودم ،وقتي اومدم خونه چنان پريدي به لباسم تا شير بخوري و چنان ناله ميکردي که اشکم دراومد بخدا ...
چه کنم بايد برم و چند ساعت از تو دور باشم درسته مامان جون و باباجون تمام وقت در خدمت تو هستن و از اين بابت خيالم راحته ولي دلم براي تنگ مي شه ماماني فدات بشه ...
.gif)
توي اين روزها با ورم لثه هات و بيقراري هايي که شبها داري احساس مي کنم داري دندون دار ميشي ماماني ،بخدا دلم براي تو ميسوزه که بايد اين دردها رو تحمل کني ولي ژل هاي مخصوص لثه هست تا درد هات رو التيام بده ،دوست ندارم عزيزم ناراحت بخوابه .
حالا که تا حدودي تا هفت ماهگيت رو توي اين دفت خاطرات نوشتم از اين به بعد سعي ميکنم بيشتر بنويسم البته سر کار فقط وقت دارم قشنگم .


خاطرات ماتیکیچی و مامان و بابا
